یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۷

 


کسی به من فکر نمی کند!

نادره افشار ی


بابا خوب است. مامان بد نيست. بابا نميگذارد بروم بيرون. با مامان دعوا ميکند که:

>اگر تو بتمرگی تو خانه، اين نيم وجبی هوس نميکند راه بيافتد دنبال اينها<

مامان دستش را ميزند به کمرش که:

>برای اين جورکارها اجازه ی تو لازم نيست. هر کاری دلم خواست ميکنم و اگر...<

انگار زبانش را گاز ميگيرد. بعد نگاهی به بابا مياندازد که يعنی:

>نگذار اون روی سگم بالا بيايد<


بابا زهرخندی ميزند و ميرود تو اتاق پذيرايی که بيرون رفتن مامان را نبيند. لابد بابا دلش ميخواهد زنی داشته باشد که همه جا با هم بروند، با هم مهربان باشند، شاديها را با هم نصف کنند، برای قد کشيدن بچه ها دوتايی خوشحالی کنند و ...

اما مامان چند سالی است که خرجش را از بابا جدا کرده است. از وقتی خوابنما شده، ديگر نماز جمعه رفتنش ترک نميشود. بابا حتا چند تا از اين حديث/مديثها را نشانش ميدهد که برای رفتن به اينجور جاها اجازه ی شوهر لازم است، اما مامان جور ديگری فکر ميکند. بابا يکبار از زمزمه های مامان ميشنود که اگر جلوش را بگيرد، همه چيز را به کميته خبر ميدهد و بابا از اين حرف، پشتش تير ميکشد و برميگردد تو اتاق پذيرايی.


مامان همانطور که چادرش را سرش ميکشد، از لای در داد ميزند که:

«پذيرايی را ديروز جارو کرده ام، سيگار/ميگار آنجا نريزی ها

و در را به هم ميزند و ميرود.


دنبالش ميروم. بابا از پشت پنجره ی اتاق پذيرايی نگاهمان ميکند. بعد پشتش را ميکند به حياط و پرده ها را ميکشد. تو خيابان هيچ خبری نيست. جمعه است و مغازه ها تک و توک بازند. مخصوصا نزديکيهای دانشگاه. مامان چادر سياهش را با تردستی جمع ميکند که روی زمين نمالد. نميدانم تو دلش چه ميگويد که دستی به تنش ميکشد. بعد «قل هوالله» ای ميخواند و به خودش فوت ميکند. خيال ميکنم چادرش به جايی ماليده و کثيف شده است.


پسرک گدايی چادرش را ميکشد. مامان با تندی پسش ميزند که چادرش «نجس» نشود. بعد چند تا اسکناس کهنه ميريزد رو زمين که پسرک ميپرد و برشان ميدارد و در ميرود. همانطور که پولها را جمع ميکند، هی ميگويد: «خدا از خانمی کمتون نکنه خانم. خدا از خانمی کمتون نکنه!» مامان هم بغ کرده، زير لبی ميگويد:

«خيلی خب، برو بذار به نمازمون برسيم!» و دست مرا ميکشد و ميبرد.


دهه ی عاشورا تو خانه بدتر است. مامان هی ميزند تو سرش و هی گريه ميکند. تازه قدغن کرده که بابا برنامه های ماهواره ای را ببيند. گاه داد ميکشد سر بابا که: «اقلا تو اين ماه عزيز حيا کن و اينقدر پر و پاچه ی اين زنها را...» بعد دهانش را ميبنند. بابا پشتش را ميکند به مامان و کانال تلويزيون را عوض ميکند.


مامان چند بشقاب قيمه پلو از زير چادرش ميکشد بيرون و ميگذارد تو سفره. بابا ميگويد: «وقت نداشتی ناهار درست کنی، زن؟» مامان ميگويد: «عوض شکمت و اين زنها... [کمی مکث ميکند] کمی هم به آخرتت فکر کن مرد

بابا در را به هم ميزند و ميرود تو آشپزخانه. بعد با سينی نان و پنيری ميرود تو اتاق پذيرايی. مامان داد ميزند:

«اتاق پذيرايی را کثيف نکن، مرد

بدتر از همه چيز اين که هيچکدامشان با من حرف نميزنند. يکی فکر آن دنياست، آن يکی فکر اين دنيا، ولی هيچکس به فکر من نيست. هيچ کس... هيچ جا...

برچسب‌ها:


نظرات: ارسال یک نظر

اشتراک در نظرات پیام [Atom]





<< صفحهٔ اصلی

This page is powered by Blogger. Isn't yours?

اشتراک در نظرات [Atom]