یکشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۷
زندان شب یلدا
چند این شب و خاموشی؟ وقت است که برخیزم
وین آتش خندان را با صبح بر انگیزم
گر سوختنم باید افروختنم باید
ای عشق بزن در من کز شعله نپرهیزم
صد دشت شقایق چشم در خون دلم دارد
تا خود به کجا آخر با خاک در آمیزم
چون کوه نشستم من با تاب و تب پنهان
صد زلزله برخیزد آنگاه که برخیزم
برخیزم و بگشایم بند از دل پر آتش
وین سیل گدازان را از سینه فرو ریزم
چون گریه گلو گیرد از ابر فرو بارم
چون خشم رخ افروزد در صاعقه آویزم
ای سایه سحرخیزان دلواپس خورشیدند
زندان شب یلدا بگشایم و بگریزم
هوشنگ ابتهاج (ه. الف. سایه)
برچسبها: فرهنگی وهنری
یکشنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۷
گفتگوی خواندنی وبیاد ماندنی!
استاد حسین علیزاده آهنگسازونوازنده چیره دست تار
ترجمه از ترکي آذربايجاني، علي قره جه لو
زماني که حسين عليزاده در شهر" والنسيا" ايالت کاليفرنيا، در مدرسه موسيقي "کال آرتس" در کلاس هاي تابستاني درس موسيقي مي داد فرصتي دست داد تا گفت و گوئي درباره موسيقي ايراني با ايشان داشته باشيم و در ضمن نظرشان را درباره موسيقي آذربايجاني بپرسيم. عليزاده از آنجائي که خود آذربايجاني تبار است با صميميت اين گفت و گو را پذيرفت. متن زير ترجمه فارسي اين گفت و گو است که به مناسبت حضور عليزاده در تورنتو در اختيار علاقه مندان قرار مي گيرد.
در سال 1962 يازده ساله بودم که برادر بزرگم براي اولين بار مرا به يک مغازه آلات موسيقي در خيابان شاه آباد تهران برد. اولين بار تار را در آن جا ديدم، به نظرم بسيارغريب مي آمد. در خانواده مان تنها کسي که به موسيقي علاقه نشان مي داد برادر بزرگم بود، ولي در ميان سه خواهر و سه برادرم يادگيري موسيقي به نام من افتاد.
ابتدا مي خواستم ويلون ياد بگيرم ولي از آنجائي که کلاس هاي ويولن پر بود در کلاس تار ثبت نام کردم. تار اگر چه قديمي ترين آلت موسيقي است ولي تا آن موقع برايم تازگي داشت. زيرا نه آن را ديده و نه صدايش را شنيده بودم. اولين بار که تار را در آن مغازه ديدم، فکر کردم چگونه مي توان آن را نواخت، ولي همه مي گفتند که بهتر از صداي تار صدائي نيست.
واقعا هم صداي تار صداي زيبائي بود. بنابراين از روزي که تار را به دست گرفتم سال ها هر روز 12 ساعت تمرين مي کردم تا جائي که معلم هايم مي گفتند تار مانع درس هاي ديگرت خواهد شد. خوب بود که پدر و مادرم و برادران و خواهرانم تحمل مي کردند، تا به امروز منت دار آن ها هستم. خانواده ما نسبتا فقير بود و من در خانه کوچک مان مجبور بودم در اطاق که زندگي مي کرديم تمرين کنم.
دوران کودکي ام بويژه در فصل تابستان در تبريز و اورميه مي گذشت در آن جا به راديو باکو گوش مي دادم، در آن طرف مرز هرچه مي گذشت هميشه توجه ما را جلب مي کرد. موسيقي آذربايجان هميشه در روحيه ام احساسي پر تلاطم ايجاد مي کرد.
بعد از اتمام کلاس موسيقي، در "کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان" شروع به کار کردم، در عين حال در مرکز موسيقي اصيل ايراني هم کار مي کردم و هم زمان در هنرستان هنرهاي زيبا نيز به تحصيل ام ادامه مي دادم. کار کردن هم زمان در زمينه هاي مختلف استعدادهاي ذهني ام را تقويت مي کرد، بويژه کار کردن با کودکان دنياي خيال و تصوراتم را عميق تر مي کرد.
بعدها تحصيلاتم را در دانشکده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران در زمينه آهنگسازي و موسيقي ايراني به پايان رساندم، ولي تحصيلات واقعي ام بعد از اتمام دانشگاه شروع شد.
زندگي با موسيقي
آثاري که ساخته ام از موسيقي اصيل ايراني متاثرند. آهنگسازي را از کسي ياد نگرفتم بلکه اين يک نوع يادگيري خود به خودي بود. بسياري اوقات وقتي که نوت ها را روي کاغذ مي آورم در ذهنم اثر را تا به آخر مي شنوم. اين لحظات پربهاترين و لذت بخش ترين لحظات زندگي ام هستند. اشگ در چشمانم حلقه مي زند و احساسات گلويم را مي فشارد. اين احساس را با هيچ چيز ديگري در دنيا نمي شود مقايسه کرد.
زندگي بدون موسيقي برايم غيرقابل تصور است. خودم را بسيار خوشبخت احساس مي کنم. وقتي تار را به سينه ام مي فشارم تمام غم ها را فراموش مي کنم. موسيقي برايم منبع نيرو و جواني است. به هنگام نواختن تار خود را جواني پانزده ساله حس مي کنم، انگار که روزهاي دوازده ساعت تمرين دوباره بر مي گردند.
با موسيقي عشق و علاقه شنونده را حس مي کنم. به محض اين که پا به صحنه مي گذارم با نواختن اولين نوت ها احساسات شنونده را عميقا درک مي کنم و از آن ها نيرو مي گيرم.
هنگام اجراي موسيقي بين صحنه و شنونده احساسات غريبي رد و بدل مي شود. قبل از کنسرت هميشه پرهيجانم. قبلا از صحنه مي ترسيدم ولي اکنون با بي صبري منتظرم تا به صحنه بروم و وقتي کنسرت خوب پيش ميرود احساس پرواز مي کنم، ولي بعد از خاتمه کنسرت احساس خلاء مي کنم زيرا تو تمام هستي خود را به شنونده منتقل مي کني و از اين طريق احساسات خود را خالي مي کني. از اين بابت ناراحتي هاي زيادي متحمل شده ام، لذا بلافاصله به طبيعت، به کوه و صحرا پناه مي برم و خودم را تسکين مي دهم. ولي علي رغم همه اين ها عاشق صحنه هستم، صحنه معناي زندگي من است.
موسيقي آذربايجاني
علاقه ام به موسيقي آذربايجاني اگر هم در آثارم به شکل آشکار احساس نشود، ولي نمي تواند در خلاقيت ام موثر نبوده باشد. اين تاثير مي تواند از طريق پدرم و يا اجدادم باشد، و يا تاثيري که از طريق گوشم وارد ذهنم شده باشد. اين را نمي توانم دقيق بگويم. در هر حال تا به امروز تشبثي براي ساختن اثري آذربايجاني نکرده ام، در واقع جسارت اين کار را نداشته ام. اگر در آثارم تاثير آذربايجان وجود داشته باشد تاثيري ناخود آگاه بوده است. اگر تا به امروز اثري در ژانر موسيقي آذربايجاني نساخته ام علتش تکامل و انکشاف قدرتمند اين موسيقي در آذربايجان شمالي بوده است. براي اين که به آن سطح موسيقي برسم بايستي بسيار و بسيار کار کنم. اگر چه موسيقي "موقام" آذربايجان به دستگاه هاي موسيقي ايراني نزديک است و در بعضي مواقع حتي يکي هم هستند، ولي طرز اجراي اين دو موسيقي ملي در انسان احساس بسيار متفاوتي ايجاد مي کند. در طول تاريخ در ايران شريعت موسيقي را ممنوع کرده است، در حالي که به آواز، اذان، نوحه، مرثيه و اجراهاي ديني امکان داده است. آلات موسيقي هميشه پنهان مانده اند و تنها در مجالس خصوصي امکان استفاده از آن ها وجود داشته است، در نتيجه موسيقي انسترومنتال (موسيقي توام با آلات موسيقي ) در ايران تکامل پيدا نکرده و انکشافي در اين زمينه صورت نپذيرفته است.
در آن طرف، در آذربايجان شمالي، حداقل در اوايل قرن بيستم در اين زمينه کارهاي بزرگي شده است. موسيقي ايراني از آن جائي که قرن ها در خدمت تصوف، عرفان و دين بوده، لذا جدا کردن آن از اين خصوصيات مشگل است. موسيقي ايراني اگر از اين خصوصيات روحاني و عارفانه جدا شود ديگر نمي تواند مانند موسيقي ايراني اجرا شود. من وقتي موسيقي ايراني را با موسيقي آذربايجاني مقايسه مي کنم آن وقت است که درجه تاثير دين در موسيقي ايراني را درک مي کنم.
در مورد موسيقي آذربايجاني به جرات مي توانم بگويم که موسيقي آذربايجاني در مقايسه با تمام موسيقي هاي ملي ملل خاورميانه داراي امکانات ارکستريزه شدن بيشتري است. در اوايل قرن بيستم پرده هاي 4/1 از موسيقي آذربايجان حذف شدند و اين سبب گرديد تا آلات موسيقي کلاسيک آذربايجان بتواند در ارکسترهاي کلاسيک سمفونيک به کار روند و نيز آلات موسيقي بين المللي بتوانند متقابلا در موسيقي آذربايجان کار برد پيدا کنند.
به نظرم موسيقي آذربايجاني مملو از حس قهرماني و جسارت است. در حالي که موسيقي ايران عارفانه و غم انگيز است. درست است که موسيقي آذربايجان نيز داراي موقام هاي حزين و غمگين است، ولي وقتي آن را مي شنوي اميد و تحرک در آن احساس مي شود. در اين موسيقي حرکت و ديناميسم است. من هميشه به خوانندگان فارس توصيه مي کنم که به خوانندگان آذربايجاني گوش دهند و از طرز اجراي پرشور و مملو از روحيه آن ها الهام بگيرند.
زمان انقلاب علاقه شديدي به موسيقي آذربايجاني پيدا کردم. در تبريز به ملاقات استاد سليمي رفتم و سعي کردم تار آذربايجاني را که با تار ايراني (فارسي) خيلي فرق دارد از ايشان ياد بگيرم. عاشق تار آذربايجاني هستم، ولي متاسفانه براي استادانه زدن آلت موسيقي جديد فرصت تمرين کردن ندارم.
کار کردن روي موسيقي آذربايجاني و ساختن اثري در آن ژانر بزرگترين آرزويم است، نه به اين علت که پدرم آذربايجاني است، به اين دليل که من به قدرت موسيقي در نزديک کردن خلق هاي جهان به هم ديگر باور دارم. براي پيدايش موسيقي جهاني، موسيقي که همه خلق هاي جهان بتواند آن را درک کنند، ابتدا بايد در منطقه مان بين موسيقي هاي همسايه و برادر ديالوگ ايجاد شود، ديالوگ بين موسيقي هاي ملي آن ها را راه گشا براي اين هدف مي دانم.
امروز جوانان آذربايجاني در ايران رغبت زيادي به موسيقي آذربايجاني نشان مي دهند. اين در مناطق ديگر ايران هم به چشم مي خورد. عموما بعد از انقلاب علاقه جوانان به موسيقي ملي شان افزوده شده است. اين را مي شود يک نوع اعتراض مدني ناميد. ولي به نظرم آن چه که در ايران بويژه در تهران به عنوان موسيقي آذربايجاني عرضه مي شود، موسيقي آذربايجاني حقيقي نيست.
همچنان که آن زباني که در راديو تبريز با نام زبان آذربايجاني عرضه مي شود، زبان ترکي آذربايجاني نيست بلکه زباني فارسيزه شده است.
انکار نمي کنم که در ايران موسيقي دانان بسيار ماهر و پر استعداد آذربايجاني وجود دارند، ولي آن چه از راديو ــ تلويزيون به عنوان موسيقي آذربايجاني پخش مي شود خالص و اصيل نيست. دليلش اين است که در ايران مدارسي که بتوانند موسيقي آذربايجاني را تدريس کنند وجود ندارند. با آوردن معلمان موسيقي از آذربايجان شمالي اين مشكل به راحتي قابل حل است.
در زمان شوروي با وجود آن مرزها ما نتوانستيم آثار سمفونيک آذربايجان شمالي را ياد بگيريم. در زمان شاه حتي گوش دادن به اپراهائي مانند کوراوغلو يک نوع چپ گرائي و انقلابيگري حساب مي شد. اکنون شرايط تغيير کرده است. امروز براي ياد گرفتن فرهنگ و موسيقي خلق هاي برادر امکانات فراهم است. ما بايد از اين امکانات بهره مند شويم و با شروع از اين نقطه خلق هاي منطقه و دنيا را متحد کنيم.
برچسبها: فرهنگی وهنری
جمعه، آبان ۱۷، ۱۳۸۷
مجید مجیدی به دیدار احمدی نژاد نرفت!
مجید مجیدی کارگردان , بازیگر تئاتر و سینما به تاریخ بیست وپنج (25) فروردین سال 1338 درتهران به دنیا آمد .بازیگری را ازبیست (20 ) سالگی دریکی دو تئاتر کوچک در تهران آغاز وآنگاه وارد تئاتر شهر شده وبه صورت جدی بازی درتئاتر را دنبال کرد, تا رسید به انقلاب وبازیگری درسینما . از این رو میشود گفت دهه شصت (60)را به بازیگری در سینما پرداخت ,اما دهه هفتاد را کمتر بازی بلکه بیشترمشغول کارگردانی بوده و امروز یکی از کارگردانان مطرح سینما محسوب می شود. مجیدی تا به امروز هم دربازیگری وهم درکارگردانی خوش درخشیده مقصد من ازاین مقدمه این نیست که وارد جزئیات زندگی هنری این سینماگربشوم ودرمورد بازیگریهایش ویا ایفای نقش او درفیلم های که بازی کرده ویا از حرفه وشیوه کارگردانی اش در فیلم هایش بگویم.. بلکه فقط خواستم اشاره ای کرده باشم به موقعیت هنری این کارگردان تا به رسیم به سخنرانی این سینماگر خوب دردانشگاه امام صادق درمورد اوضاع واحوال هنر بعد از انقلاب در کشورمان. این سخنرانی به علت طولانی بودن کمی کوتاه وویراستاری شده است .
به گزارش بعضی خبرگزاریهای داخلی مجیدی كه شامگاه گذشته در نشست فيلم «آواز گنجشكها» در دانشگاه امام صادق سخن مي گفت: به جلسه كارگردانان با رييسجمهور اشاره كرد و اظهار داشت: من اگر مسافرت هم نبودم به اين جلسه نميرفتم،چرا که بعد از گذشت سه سالونيم از عمر دولت شان تازه يادشان آمده كه سينما هم داريم و از كارگردانان خواستند بگويند كه چه لازم داريم.
وی با بيان اينكه یکی از خمير مايه های انقلاب جنبه فرهنگی آن بود اظهار داشت:فرهنگ و فرهنگي در ساير مطالب ما ارجحيت داشت و دستاورد بسيار بزرگي براي ما بود كه بايد طي اين ساليان از آن محافظت ميكرديم و فرهنگ و هنر را سرلوحه كار خودمان قرار ميداديم.
مجيدي با طرح اين پرسش كه آيا در طول اين 30 سال گذشته توانستهايم حتا يك رمان درجه يك كه اين انقلاب را به تصوير بكشد، منتشر كنيم، ادامه داد: نه مجلس و نه دولتمردان و نه نهادهايي كه براي تجلي اين ميراث به وجود آمدهاند نتوانستند كار شاخصي كه در حوزههاي مختلف مبين ارزشهاي انقلابی باشد به وجود بياورند.
اين كارگردان با بيان اينكه سينماي امروز به عنوان يكي از تأثيرگذارترين هنر روز در دنيا مطرح است، تصريح كرد: اين هنر ميتواند ارتباط زيادي برقرار كند و عليرغم همه شعارهايي كه داده شده از ابتداي به وجود آمدن وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي كل بودجه سينما شايد نزديك به 200 ميليارد بوده است كه در طول اين سي سال از اين رقم حدود 120 تا 130 ميليارد صرف هزينههاي جاري از قبيل حقوق و برپايي جشنوارهها شده و بخشي وارد مسايل سختافزاري سينما ميشود و باقيمانده كه حدود 50 تا 60 ميليارد است به توليد تزريق شده كه البته آن را هم بعيد ميدانم، درحاليكه امسال براي ورزش كه من به سرمايهگذاري اصولي آن اعتقاد دارم براي گرفتن يك مدال در المپيك 120 ميليون دلار هزينه شد.
مجيدي با بيان اينكه ديگر رشتههاي هنري محرومتر از سينما هستند گفت: تئاتر كه درحال از بينرفتن است و كتاب و هنرهاي تجسمي هم كه تعطيل هستند و سينما نيز كششي براي مردم ندارد كه بخشي به مضامين سطحي بودن آن برميگردد و مضامين جديدي مطرح نميشود.
مجيدي در بخش ديگري از سخنانش با بيان اينكه خطري كه امروز ما را تهديد ميكند تهاجم فرهنگي غرب نيست و تهاجم اصلي توسط شبكههاي خرافی وشبکه های وهابيت انجام ميشود اظهار داشت: اين به ما لطمه ميزند و در سلولهاي جامعه ما لانه كرده و آن را نابود ميكند.
وي در پاسخ به سوالي دربارهي تقابل سنت و مدرنيته در «آواز گنجشكها» اظهار داشت: نگاه من تقابل بين سنت و مدرنيته نيست، درواقع انسان امروز در مقابل مدرنيته است، اساسا مخالف مدرنيته نيستم و معتقدم چيزي است كه براي رشد جوامع بشري آمده و بايد در خدمت انسان باشد و مسايل مختلف را در قلمرو خودش درآورد اما اين برعكس شده و انسان در مقابل مدرنيته تسليم و از خصايل خودش دور شده است، از معنويت فاصله گرفته و اين نقطه سقوط براي انسان امروز است.
مجيدي اين فيلم را بازگشت به فطرت خواند و گفت: طبيعتي كه در فيلم است نشان از وجه معرفتي «كريم» دارد و به حساب روح پاكش طبيعت هم با او همخوان است و وقتي در مواجهه با فضاي شهري قرار ميگيرد و غباري كه در خود ميگيرد طبيعت هم به سياهي تبديل ميشود و ميبينيم زمين باصفاي مقابل خانه كريم سوخته ميشود كه در پايان وقتي كريم دوباره به وجه معرفتي خود برميگردد دوباره طبيعت شكل عوض ميكند و سرسبز ميشود.
اين كارگردان اظهار داشت: «آواز گنجشكها» ميتوانست لبه خيلي تيز مسايل اجتماعي باشد، اما چون مسئله اصلي من انسان است تنها لايههاي اجتماعي را در آن ديدم.
با يك نگاه سياسي تند ميتوانم اينها را در فيلمهايم نشان دهم، اما اين باب طبع من نيست و در مصاحبههايم ميگويم كه به كدام سمت ميرويد و جامعه ما به كجا كشيده ميشود و آيا پنجرهاي باز كردهايد كه نگاهي به بيرون بياندازيد و ببينيد كه چه بر سر جوانان ما ميآيد.
مجيدي تأكيد كرد: اينكه با چند سريال جن و پري و اتلاق و اختراع واژههاي معرفتي مانند سينماي معناگرا به فيلمهايمان بخواهيم به اين معقولات بپردازيم راهش نيست، ما در حرامكردن واژهها متخصص هستيم.
اين كارگردان از عدمبرنامهريزيها انتقاد كرد و گفت: بزرگترين تخصص ما در طول اين سيسال در زمينه شعارها بوده است كه هيچكدام عملي نشده است، سينماي معناگرا يا هرچيز ديگر برنامه ميخواهد و بايد روي همه زمينههايش كار شود كه اين روند وجود ندارد.
مجيدي در پاسخ به سوالي درباره جايگاه شترمرغ در فيلم «آواز گنجشكها» گفت: اين حيوان حكايت خود انسان را دارد كه دووجهي است، شترمرغ مشخص نيست كه شتر است يا پرنده، موجود عجيب و غريبي است كه عمر طولاني دارد و در هر شرايطي خودش را تطبيق ميدهد، حيواني به شدت مهربان است كه با هر شرايطي خودش را تطبيق ميدهد و در اين فيلم تمثيل خود كريم است كه به خصوصيات او نزديك و حتا چهرهاش هم به كريم نزديك است.
برچسبها: فرهنگی وهنری
اشتراک در پستها [Atom]

